تبليغاتX
Lilypie Expecting a baby Ticker نی نی ناز
میخوام همه وقایعی که به نی نی نازمون مربوط میشه رو اینجا ثبت کنم

به احتمال زیاد شنبه مامانم و بابام میان ملاقات من . میخوان من رو ببینن. مگه تا حالا نی نی ندیدین انقدر هول شدین!!
تازه شیمک مامانم هم یه کم قنبلی شده .
ممکنه صدای قلبمو هم بشنون همون تالاپ تولوپ قلبمو!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 16:57  توسط نی نی ناز | 
من دیگه يك رويان كوچك نيستم! هرچند که بزرگتر از يك خرما هم نيستم، يعني طول بدنم از فرق سر تا انتهاي بدن  2.5 سانتي متر يا كمي بيشتره و كمتر از 8 گرم وزن دارم، اما بحراني ترين مرحله رشدم رو پشت سر گذاشته ام. در اين مرحله، بافتها و اندامهاي بدن او به سرعت رشد كرده و كامل مي شوند. اكنون اندامهاي حياتيم مثل كبد، كليه، روده ها، مغز و ريه ها در محل خود قرار داشته و در حال آغاز كردن فعاليت خود هستند. كبدم به ساختن گلبولهاي خوني مشغول است و ديگر به كيسه زرده كه قبلا اين سلولها را تامين مي كرد نيازي نيست و اين بافت به تدريج از بين مي رود.
در سه هفته آينده، بيشتر از دوبرابر خواهم شد و به حدود 7.5 سانتي متر خواهم رسيد. سرم در مقايسه با چند هفته قبل نسبتا كوچكتر است، اما هنوز هم تقريبا نيمي از طول بدنم را تشكيل مي دهد. پيشانيم موقتا مغز در حال رشد او را به صورت متورم در بر گرفته و جلوتر از سر او قرار دارد؛ پيشانيم در آينده عقبتر خواهد رفت و ظاهر من به يك انسان كامل شبيه تر خواهد شد. هر روز جزئيات بيشتري بر روي بدنم ظاهر خواهند شد: ناخنهاي انگشتان دست و پا، و موهايي شبيه به كرك هلو. انگشتانم اكنون كاملا از يكديگر جدا شده اند؛ بازوها در محل آرنجها خميده شده و انحناي كمي پيدا كرده اند؛ دستانم از مچ خم شده و روي قلبم قرار گرفته اند؛ پاهايم بزرگتر شده اند؛ پاهايم به اندازه اي بزرگ شده اند كه بتوانند در جلوي بدنم به يكديگر برخورد كنند. مشغول بلعيدن مايع آمنيوتيك هستم و با پاهايم لگد مي زنم که البته هنوز مامانم لگدهام رو حس نمیکنه!
اگر قادر بوديد كودك خود را در اين هفته نگاه كنيد، مي توانستيد شكل كلي ستون فقرات او را از زير پوستش كه به كلفتي يك كاغذ پوستي است ببينيد. اعصاب او از طرف نخاع در حال شكل گيري مي باشند.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 21:0  توسط نی نی ناز | 
سلام

بعد از سه بار که سوزن زدن تو دست مامانم و اوفش کردن بالاخره امروز معلوم شد که من اومدم توی دلش و جا خوش کردم اونجا !!!

تو رو خدا این مامان بد من رو نصیحت کنین که یه چیزی بخوره . اینقدر من رو گشنگی نده

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 10:8  توسط نی نی ناز | 
امروز صبح مامانم و بابام قبل از اینکه بیان سر کار رفتن آزمایشگاه. یه سوزن زدن تو دست مامانم و اوف شد.
جواب آزمایش نی نی داری رو فردا بعد از ظهر باید برن بگیرن. مامانم دل تو دلش نیست.
خب بابا یه ذره دندون رو جیگر بزار فردا معلوم میشه دیگه.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 9:1  توسط نی نی ناز | 

با امروز ، 3 روزه که مامانم تاخیر داشته و خیلی شک کرده که من اومدم پیشش یا نه. آخه دیروز هم یه بی.بی چک تست کرد و علاوه بر خط اصلی یه خط خیلی خیلی کمرنگ هم افتاد. البته بعد از اون زمانی که توی بروشور نوشته بود اون خطه اومد. اولش هم مامانم فکر میکرد اون خط دومی رو تا به تا میبینه ولی بعدش که بابام هم تایید کرد مطمئن شد که هست. این شد که حالا مامانم خیلی شک کرده.
امروز میخواست بره آزمایش خون بده ولی با بابام که مشورت کردن بابام گفت بزار فردا بریم. حالا به احتمال زیاد فردا صبح میرن آزمایشگاه که به دست مامانم یه آمپول گنده بزنن ازش خون بگیرن تا ببینن من هستم یا نه. .
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 13:49  توسط نی نی ناز | 
سلام راستش من این ماه به مامان و بابام افتخار ندادم.

مامانم هم کلی ناراحت شد. بین خودمون بمونه تازه گریه هم کرد. از بس که عجول و هوله.

آخه خورد تو حالش. فکر میکرد خبریه بعد معلوم شد نهههههه هیچ خبری نیست. تازه همه محاسباتش هم به هم خورد. فکر کرده دست خودشه انگار. میشینه برا خودش محاسبه میکنه حساب کتاب میکنه من کی بیام. تازشم نشسته حساب کرده که من نیمه اول سال به دنیا بیام که نیمه دومی نباشم که از مدرسه عقب بمونم بعدشم میگه زمستون میشه سرد میشه سخته. اصلنم من نمیخوام نیمه اولی باشم. دوست دارم دیرتر برم مدرسه. شماها شاهد باشین ها ببینین از حالا دارن بچه رو محدود میکنن. بعد بچه عقده ای شد میگن چرا..

یکی نیست بگه حالا این همه سال من و نمیخواستین چطور من ناراحت نشدم گریه نکردم. حالا همش یه ماهه هوس نی نی کردین ها... فکر کردین الکیه زرتی تا اراده کردین من باید زود بدوم بیام؟ نه جونم از این خبرا نیست. من جام راحته. اولن خدا باید بخواد من رو به شماها بده دوما هم من نازم زیاده.

حالا چون خیلی دارین خودتونو میکشین ببینم اگه این ماه بابا و مامان خوبی بودین شاید بهتون افتخار دادم. چیه زوود نیشتون باز میشه ذوق نکنین گفتم شااااااااید. بعدشم گفتم که خدا باید بخواد. خب دیگه سرتون رو درد نمیارم. حالا دارم سبک سنگین میکنم ببینم این ماه بیام به نفعمه یا نه خداحافظ

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 11:57  توسط نی نی ناز | 
سلام مامانم و بابام اين روزا خيلي سرشون شلوغه از نظر كاري مامانم هم كه داره ميره دندون پزشكي دندونهاشو درست كنه شايدم بره موهاش رو رنگ كنه. اگه وقت كنه البته ديشبم افطار خونه مامان بابام بوديم مامانم فشارش افتاده بود دستاش يخ كرده بود. كلي ناز كرد برا فاميل بابام. بابام بردش تو اتاق خابوندش. يه ليوان آب قند هم به زور خالي كرد تو حلقش. اين از جريانات اين روزها تا بعد
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 11:37  توسط نی نی ناز | 

سلام

اول بزارین خودمو معرفی کنم

من یه نی نی هستم .

البته هنوز وجود خارجی ندارم.
الان پیش خدام
اگه خدا بخواد و صلاح بدونه مامان و بابام تصمیم گرفتن که منو بیارن توی
زندگیشون
راستش امروز سالگرد عروسی مامان و بابامه و اونها وارد پنجمین سال زندگی
مشترکشون میشن
مامانم یک ماهه که اسید فولیک و قرص آهن رو شروع کرده. ولی مامانم خیلی اشتهاش کمه و هیچی نمیخوره وزنشم زیر ۵۰ کیلو هست.

مامانایی که نی نی دارین مامانم میخواد بدونه چقدر طول میکشه که من بهشون افتخار بدم و بیام تو دل مامانم؟

خیلی دلش میخواد که توی یکی دو ماه آینده این اتفاق بیفته . آخه دوست داره که من نیمه اول سال ۸۷ به دنیا بیام

ولی خب هر چی خدا بخواد
فعلن . تا بعد
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 10:38  توسط نی نی ناز |